قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

123

تاريخ نگارستان ( فارسى )

علاء الدين حسن بن حسين بن سام كه او را علاء الدين جهانسوز گويند شش سال سيف الدين محمد بن علاء الدين بن حسين هفت سال سلطان غياث الدين محمد بن سام بن حسين چهل سال سلطان شهاب الدين ابو المظفر بن سام چهار سال سلطان محمود بن غياث الدين محمد هفت سال [ 232 - حفاد بهرام گور . ] 232 من مآثر الاحكام در تواريخ مذكور است كه بويه بن فناخسرو كه پدر پادشاهان ديلم است و از احفاد بهرام گور در قريهء كلنكش ديلمان ساكن گشته اوقاتى در غايت فقر و فاقه ميگذرانيد چنان كه قدرت بر هيچ چيز نداشت مع هذا در آن زمان مادر فرزندانش بمرده بود من العصمة ان لا تقدر نظم : عصمت است اينكه نيست سيم و زرت * كه شود چون هواى شور و شرت مطرب آرى به خانه مى نوشى * شاهدانرا كنى هم آغوشى روزى بنابر تسكين مواد الم به منزل شهريار بن رستم كه نسبت به دو در مقام و داد بود شخصى را ديد كه از نجوم و تعبير سخن ميگفت بويه به دو گفت كه در اين شبها خوابى ديده‌ام كه آتشى عظيم از سر قضيب من بيرون آمده بر بعضى از بلاد پرتو انداخت و هر لحظه نورش تزايد يافته شعله‌اش به آسمان رسيد آنگاه منقسم بسه قسم گرديد و عموم مردم آنمرز و بوم پيش آن آتش شفاعت ميكردند معبر گفت اينخواب غريبى است اما مرا تا چيزى ندهى تعبيرش به تو نگويم بويه اظهار افلاس و پريشانى كرد و معبر را رحم بر حال او آمده گفت از اين خواب چنان معلوم مىشود كه ترا سه پسر است كه در آن محال كه از پرتو آن آتش روشن شده سلطنت نمايند و انوار اقبال اين سه عديم المثال بر مردم آنجا تابد بويه آنسخن را حمل بر شوخى نموده چون فرزندانش على و حسن و احمد حاضر بودند گفت اولاد من اينها هستند كه مىبينى ما مردم فقير و نامراديم بچه استحقاق سلطنت توانيم كرد بيت : ما كجا امر سلطنت ز كجا ؟ * سلطنت كى شود نصيب گدا ؟ منجم بر قول خويش اصرار نمود گفت اگر تعيين اوقات ولادت ايشان توانى كرد من بدلائل نجومى خاطر نشان نمايم بويه ساعت تولد آن سه را بيان نمود منجم بعد از تأمل دست پسر بزرگتر يعنى على را كه در ايام سلطنت ملقب بعماد الدولة بود بوسيد و گفت نظم : شاد باش اى خسرو عادل عماد داد و دين * قهرمان و ناصر دين امير المؤمنين در ميان فرزندان اول اين بسلطنت ميرسد . [ 233 - لشكر كشيدن محمد بختيار بلكمير هند ] 233 تمثيل در روضة الصفا آمده كه محمد بختيار خلج كه شمهء از احوالش در ضمن حالات سلطان شهاب الدين غورى گذشت لشكر بر سر راى لكمير كه مدت هشتاد سال بحكومت شرقى بهار گذرانيده بود كشيد و آن ملك را از تصرف او بيرون آورد بر رأى فضيلت آراى اذكيا و خاطر بدايع نو اظرار باب ذهن و ذكاء پوشيده نماند كه اصل حكايت وى آنست كه چون آثار وضع حمل بر والدهء راى لكمير ظاهر شد منجمانرا